اهنگ بی من مرو

خوش خرامان میروی ای جان جان بیمن مرو
ای حیات دوستان در بوستان بیمن مرو

ای فلک بیمن مگرد و ای قمر بیمن متاب
ای زمین بیمن مرو و ای زمان بیمن مرو
ای فلک بیمن مگرد و ای قمر بیمن متاب
ای زمین بیمن مرو و ای زمان بیمن مرو

ای عیان بیمن مدان و ای زبان بیمن مخوان
ای نظر بیمن مبین و ای روان بیمن مرو
این جهان با تو خوش است و آن جهان با تو خوش است
این جهان بیمن مباش و آن جهان بیمن مروخوش

خوش خرامان میروی ای جان جان بیمن مرو
ای حیات دوستان در بوستان بیمن مرو





رها نمی کنم ایام (ساز و آواز)


رها نمیکند ایام در کنار منش
که داد خود بستانم به بوسه از دهنش

همان کمند بگیرم که صید خاطر خلق
بدان همیکند و درکشم به خویشتنش

غلام قامت آن لعبتم که بر قد او
بریدهاند لطافت چو جامه بر بدنش

در این روش که تویی گر به مرده برگذری
عجب نباشد اگر نعره آید از کفنش





آن دلبر من


آن دلبر من آمد بر من
زنده شد از او بام و در من
آخر تو شبی رحمی نکنی
بر رنگ و رخ همچون زر من
رحمی نکند چشم خوش تو
بر نوحه و این چشم تر من
آن دلبر من آمد بر من
زنده شد از او بام و در من
گفتم به خدا گر تو بروی
امشب نزید این پیکر من
خامش که اگر خامش نکنی
در بیشه فتد این آذر من
رحمی نکند چشم خوش تو
بر نوحه و این چشم تر من
آن دلبر من آمد بر من
زنده شد از او بام و در من




دست به جان نمی رسد


دست به جان نمیرسد تا به تو برفشانمش
بر که توان نهاد دل تا ز تو واستانمش

قوت شرح عشق تو نیست زبان خامه را
گرد در امید تو چند به سر دوانمش

عمر منست زلف تو بو که دراز بینمش
جان منست لعل تو بو که به لب رسانمش

پنجه قصد دشمنان مینرسد به خون من
وین که به لطف میکشد منع نمیتوانمش

تن به قضا سپرده ام پای رضا فشرده ام
ور بروم کجا روم چاره جز این ندانمش






شب ستاره کش


چرا به باغ شاخه ای گلی به سر نمی زند
چه شد که در بهار ما پرنده پر نمی زند

چه وحشت است راه را که کس بر آن نمی رود
چرا کسی چراغ جان به رهگذر نمی زند

نشاط عشق رفت و در برین سرای بسته شد
کنون به غیر غم کسی دگر به در نمی زند

شب ستاره کش همی نشسته روی سینه ام
به لب رسیده جان ولی دم سحر نمی زند

شکوفه امیدم و غمم سیاه می کند
مرا خزان نمی برد مرا تبر نمی زند






دست بنه بر دلم


دست بنه بر دلم از غم دلبر مپرس
چشم من اندرنگر از می و ساغر مپرس

جوشش خون را ببین از جگر مومنان
وز ستم و ظلم آن طره کافر مپرس

عشق چو لشکر کشید عالم جان را گرفت
حال من از عشق پرس از من مضطر مپرس

هست دل عاشقان همچو دل مرغ از او
جز سخن عاشقی نکته دیگر مپرس

هست دل عاشقان همچو تنوری به تاب
چون به تنور آمدی جز که ز آذر مپرس

مرغ دل تو اگر عاشق این آتشست
سوخته پر خوشتری هیچ تو از پر مپرس







طرب منم



من طربم طرب منم زهره زند نوای من
عشق میان عاشقان شیوه کند برای من

ناز مرا به جان کشد بر رخ من نشان کشد
چرخ فلک حسد برد ز آنچ کند به جای من

پیر کنون ز دست شد سخت خراب و مست شد نیست در آن صفت که او گوید نکتههای من


باده تویی سبو منم آب تویی و جو منم
مست میان کو منم ساقی من سقای من










طبقه بندی: همایون شجریان،
برچسب ها:همایون شجریان، ای جان من بی من مرو، متن ترانه های همایون شجریان، متن ترانه،